تبليغاتX
بروبچز دانشوران
آخرین پست من تو سال 85؟؟؟

گـــــــــــــــوگــــــــــــــــرد

سلام

تعطیلات نوروزی هم فرا رسید.ما که از چهارشنبه نرفتیم مدرسه.چهارشنبه قرار بود تمام بروبچز نریم مدرسه ولی یک عده از دوستان که تعدادشون 13 نفر بود وفای عهد نکردند و رفتند مدرسه.آقای آرش (فیزیک) هم نامردی نکرد و دو زنگ به همون 13 نفر درس داد.عجب ادمیه.

مراسم چهارشنبه سوری هم که خیلی باشکوه برگزار شد.بعضیا هم به مرادشون رسیدند.بالاخره چهارشنبه سوری فرصت مناسبی برای تمام ترشیدگان عالمه.

من زندان نمی خوام برم. بگو چرا داری منو هول میدی؟

در حال احتراق مواد محترقه بودیم که یکی از بچه ها گفت من یک سری وسایل تو خونه دارم که نیاوردم.گفتیم خب بریم از خونتون بیاریم.رفتیم اون وسایل را برداشتیم که تو راه برگشت برادران نیروی انتظامی جلومون را گرفتند شروع کردند به گشتن ما.وسایل اون دوستم هم پیش من بود.هممون را گشتند و وسایلمون را گرفتند.بعد گفتند اون وسایل مال کیه؟من هم اومدم تریپ معرفت بزارم گفتم مال منه.گفتند تو باید بمونی واست پرنده تشکیل بدیم(نه بابا !!!)خلاصه یک ده دقیقه ای اونجا موندیم.خلاصه یکی از همون آشغالا(استعاره از همونایی که مارو گشتند اونایی که مارو گشتند از نظر قیافه به آشغال تشبیه شدند) اومد گفت من وساطت این را می کنم بزارید بره. ما هم کلی فحش(تو دلمون) دادیم و رفتیم.

ببین ببین به من دستبند نزن .چرا اینو که میزنی بهم می گی حرف نزن.بزار بگم من یک قربانی از جنگلم.من یه من یه قربانی از جنگلم

دیروز هم که رفتیم کوه.12 نفر از بروبچز ما حاضر بودند.از بروبچز دانشوران  دختران هم چند نفری حاضر بودند.

ساعت 6 حرکت کردیم به سمت ماسوله.فومن را که رد کردیم یک ایست بازرسی بود.و برادران بسیجی مشغول به انجام وظیفه بودند.مینی بوس ما چون همه توش پسر بودند به راحتی از ایست بازرسی رد شد.یک مینی بوس دیگه هم که توش خانواده بودند رد شدند.موندند اتوبوس هایی کهدختر و پسر قاطی بودند.اونا را گرفتند و اجازه ی عبور بهشون ندادند.حالا ما حرکت کردیم رسیدیم ماسوله اونا را بردند پاسگاه و وسایلشون را گشتند.ما دو ساعتی تو ماسوله معطل شدیم آخر سر دیدند به اونا اجازه ی رد شدند نمی دهند اونا برگشتند و تصمیم بر این شد که همگی بریم سمت شاندرمن.ولی تو اون دو ساعتی که ماسوله بودیم رفتیم یک قهوه خانه صبحانه خوردیم.هوا هم اونجا سرد بود چایی و نیمرو و خامه مربا خوردیم و کلی حال کردیم

.این هم یک سری عکس از ماسوله.هر کدومش را می خواید در ابعاد بزرگتر ببینید روش کلیک کنید.

www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com 

رسیدیم به شاندرمن.اونجا هم بارون اومده بود زمین گلی بود افتضاح.توی اون مسیری که باید پیاده می رفتیم کلی سگ گله بود.اگه می خواستیم از گوسفندا عکس بگیریم اون سگا غیرتی می شدند و دنبالت می امدند..

خلاصه به هر سختی که بود به قرارگاه رسیدیم اونجا یک پل صراط بود که باید رد می کردیم و اگه تو رودخونه می افتادیم اینقدر جریان آب زیاد بود می مردیم.اون هم رد کردیم و یک جا ساکن شدیم.این چند تا عکس از حیات وحش اونجاست.چند تا سگ اونجا بودند که به خر شباهت بیشتری داشتند.ولی یک توله داشتند که خیلی خوشگل بود.اون عکسی را هم که می بینید سگ زبون در آورده واسه ساندویچی که بهش دادم.دو تا از ساندویچ هام را دادم همون سگ ها خوردند.

www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com

این هم چند تا عکس از پل صراط.

www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com

این دو تا عکس هم از هیئت.

www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com

اون جا یک پسر دختره بودند اینقدر با هم به انجام کارهای خیر(از اون لحاظ)پرداختند حالمون را بهم زدند.من مطمئنم اگه همه چیز طبق روال عادی خودش پیش بره 9 ماه دیگه اون دو تا پدر مادر می شوند.اینم عکسشون.

www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com

این هم عکسای بروبچز.

www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com

ساعت 5 هم برگشتیم طرف خونه.تو راه برگشت هم بروبچز اکثرا خسته بودند و خوابیدند.

www.daneshvaraniha.blogfa.com www.daneshvaraniha.blogfa.com

 

بازم میگم هر عکسی را می خواهید در ابعاد بزرگتر ببینید روش کلیک کنید.

در کل گردش خوبی بود و حال داد.

تا دفعه ی بعد خداحافظ.

پ.ن 1:هیچ می دونستید آقای زحمتکش متولد 68.با شصت و هشتیا واکسن زده.

پ.ن 2:با عذابی الیم عکسها را آپلود کردم.نظر یادتون نره

نوشته شده توسط گوگرد در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 14:13 | لینک ثابت |
V R champions

گـــــــوگــــــــرد

سلام

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

خوشبختانه مشکلم زودتر از یک ماه برطرف شد و زودتر از موعد برگشتم.

اول از همه خبر قهرمانی تیم فوتبالمون تو مدرسه رو بدم.(ورزشکاران.دلاوران.سماوران به نام یزدان پیروز باشید......)

چهارشنبه دور نهایی بازی ها تو سالن حجاب برگزار شد.من به علت بیماری نتونستم تو روز آخر بازی کنم ولی پست مربیگری را برعهده گرفتم و با داد و بیداد رو اعصاب تیم حریف کار کردم.

در نهایت سه تا بازی را بردیم و تو بازی فینال هم تیم پیش دانشگاهی را که یک بازیکن خارجی در اختیار داشت را بردیم و قهرمان شدیم.اینم یک عکس از تیممون.The chemical brothers

نام اعضای تیم برادران شیمیایی:آرگون.بریلیم.پتاسیم.سدیم.فلوئور.قلع.گوگرد

پنجشنبه هم آقای صراف جایزه تیم را داد و به هر نفرمون 14 هزار و 142 تومان رسید.

دوشنبه جبر داشتیم.با معلم بحث سر این بود که امتحانی که می خواد بگیره قبل عید باشه یا بعد عید.بالاخره به توافق رسیدیدم که امتحان بعد عید باشه.بچه ها هم خوشحال شدند و شروع به دست زدن کردند که ناگهان.... ورق برگشت(البته همه چی طبق سناریویی از پیش تعیین شده داشت پیش می رفت).

معلم:برو بیرون!!!

دانش آموز:من!!!؟؟؟؟

معلم: گفتم بروبیــــــــرون؟؟؟

دانش آموز:مــــــــــــــــــــــن؟؟؟و دانش آموزدر حالی که خنده تلخی حاکی از خ ش م روی لب داشت از کلاس خارج شد(اون قیافه را تصور کنید) .یک همچین چیزی بود

به گواه تمامی شاهدان ماجرا هم هیشکی متوجه نشد چرا اون فرد از کلاس بیرون شد.(اسم اون یارو هم گوگرد نبودا.یک وقت همچین اشتباهی نکنیدا)

بعدش هم جناب آقای قناعتی گفت حالا که اینطور شد واستون شنبه 26 امتحان می گذرام تا مجبور شید تا روز آخر بیاید.

آقای آرش(فیزیک) هم واسمون این دوشنبه امتحان فیزیک گذاشته گفته حتما باید فردای چهارشنبه سوری بیاید مدرسه چون درس عقبیم.

آقای رضایی(زبان خارجه) هم که گفته حتما باید پنجشنبه بیاید مدرسه.من نمی دونم این چه جریانیه آقای رضایی روزای معمولی نیم ساعت درس می ده بعد در مورد فوتبال جام باشگاه های اروپا.انتخابات شوراها.بودجه ی سال اینده.نقش حجاب در پیشرفت زنان. سیاست دوگانه ایران در مواجهه با بحران و ..... صحبت می کنه.بعد اون پنجشن به ای که ما می خواهیم تعطیل بشیم می خواد بیار سر کلاس و درس بده.

جمعه این هفته هم احتمالا می خواهیم دسته جمعی با گروه نسیم شمال بریم کوه.(فرداییش هم امتحان جبر داریم چه حالی میده).می گن اجتماع بزرگ دانشورانیهاست و قراره پرچم دانشوران را به اهتزاز در بیاریم.من از طرف 3 تا ائتلاف به این کوهپیمایی دعوت شدم.شما هم بیاید .خوش می گذره.

فردا هم قراره بعد از چهار پنج روز برم مدرسه(چند روز مریض بودم نرفتم)بیماری بدی اومده مواظب خودتون باشید

دیگه حرفی نیست.پس تا دفعه ی بعد خداحافظ

نوشته شده توسط گوگرد در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 20:50 | لینک ثابت |
و اما عشق ...

قسمت دوم صداي سكوت نوشتم اما دليلي براي زدنش تو وب نداشتم . هركي مي خواد به خودم بگه با سرويس رايگان براش سند مي كنم . (قسمت سومش هم نوشتما )
خوب اين
up تقديم به جناب آقاي كيانمهر .........

غافلگير شديد ؟؟؟ چي فكر كرديد مگه آقاي كيانمهر چشه كه من به خاطر گل روش up نكنم ؟ البته دليل اينكه اين up به آقاي كيانمهر تعلق گرفت اين بود كه در طول اين مدت خيلي پيگير وضعيت وب بود و واقعا" انتقاد هاي سازنده ايشون بود كه سكوي پرتاب ما شد و موجب محبوبيت اين وب گردید. اينقدر كه آقاي كيانمهر نگران ما و وب بود كه شب و روزش يكي شده بود . حالا هم به پاس اين همه زحمتي كه واسه وب كشيدند و در راه گسترش و اپيدمي شدن وب در كل دانشوران كوشش ها كه كردند اولين up معلميمونو به ايشون اختصاص مي دهيــــــــــــــــــــــــــم !

ساده بخوام بگم داستان جناب استاد كيانمهر واسه ما اينجوري شروع شد كه

.... فــــــــــــــــلـــــش بـــــــــــــــــــــــــــك .....

_ .... (گوگرد) امروز شيمي داريم نه‌ ؟

_ آره ديگه ....

چند دقيقه بـــــــــــــعد

آقاي حقيقي ( ناظم محترم و دوست داشتني ما ) ( تنها فرد دوست داشتني تو مدرسمونه ) (با تمام تعطيل شدن ها موافق و همواره پايه انواع ..... هستند) : آقاي كيانمهر تهران هستند و امروز نميان .... آروم كيفاتونو بردارين برين خونه . (بچه ها با صدايي كه نسبتا" شبيه صداي كوچ گله بوفالوهاي آمريكاي شمالي بود , خيلي آروم رفتند بيرون ... ( اگه گله بوفالو نديديد نگران نباشيد .... چون ما هم نديديم )

به اين صورت كلاس ما با آقاي كيانمهر شروع شد . شيمي يك كه خيلي آسون بود فقط در ترم اول بالاترين نمره 18 و در ترم دوم 20 بود .

چيز هايي كه واسه بچه ها در اون سال خيلي جذاب بود :

style و type خاص آقاي كيانمهر : بچه ها به جذبه آقاي كيانمهر علاقه و توجه خاصي داشتند و از اين تعجب مي كردند كه چرا آنارشيسم و بي نظمي در كلاس ايشون راهي نداره .

نمره هاي درخشانشون :طبق معمول بچه ها عادت به سوال هاي واضح داشتند اما در سوالات استاد كيانمهر ما ... خبري از كتاب نبود . تنها كساني به سوالات جواب مي دادند كه كتاب شيميشونو حفظ كرده و در طول ترم كاملا" درساشونو خونده بودند .

سال دوم :

بچه ها نظر خاصي نداشتند فقط به غير از معدود افرادي بقيه تشبه به خون ايشون بودند . اون معدود هم   .ا.ي..م !

و اما سال ســــــوم :

همه فقط مي خواستند كلاس ايشونو به هم بزنند ولي آقاي كيانمهر(ع) فرمودند : من از كلاس بيرون نميرم .

خيلي قاطعانه اينو گــــــــــفت ... ولي تا زنگ خورد رفت بيرون

يه سري به ذهن آقاي كيانمهر بزنيم ؟ بريم .... هرچي هست زير سر مبصر و ........  (گوگرد )ست .... با اون سايتشون همه رو تحريك مي كنن كه تو كلاس من شلوغ كنن ... حالشونو مي گيرم .... من زهرمو مي ريزم .... چي فكر كرديد ؟؟؟ ... من مستمر نميدم بتون ..... فك كردي مي زارم بري نهايي آبروي منو ببري ؟؟ تو تو ذهن من چي كار داري ؟؟ صب كن بينم تو اينجا چي كار مي كني ؟؟؟ (يه لحظه با مغز آقاي زحمتكش تداخل كرديم      ببخشيد )

اين گونه پيش رفت كه آقاي كيانمهر به تهديد و ارعاب سران و نوسندگان وب در كلاس ما پرداخت اما نمي دونست و نمي دونه كه اگه ما بريم سنت و راه و روش ما نميميره ... ما اين پرچم رو دست به دست به دانشورانيهاي آينده مي دهيم تا روزي كه .....

اما آقاي كيانمهر اخيرا" شيوه جديدي در مبارزه انتخاب كرده و اونم مبارزه زيرزمينيه .! جديدا" خيلي مهربون و دوست داشتني شده . منم خيلي تحويل ميگيره . يه كم زودتر اگه مهربون مي شد ولنتاين واسش يه چيز مي گرفتم

به هر حال ابن از داستان ما و آقاي كيانمهر عزيزمون كه فقط مي خواهيم بهش پيشنهاد صلح بديم ... ما از نژاد آريا و پيام آوران دوستي هستيم ! با من دوست ميشي ؟

از اون دوست عزيز هم مي خواهيم كه مثل هميشه خبر اين up  هم كاملا" به آقاي كيانمهر بده . ما بين خودمون به چيزي داريم كه ميگيم : خا . .  . ا ل .  . . ي . . . م !

تيم فوتبالمونم قهرمان شد ! مشروحشو از گوگرد خواهيد شنيد . راستي ... گوگرد طبق آخرين اخبار داره درس مي خونه ! مي خواد اسمش بره تو گينس

فعلا" .... والسلام !

 

 

 

نوشته شده توسط در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 23:20 | لینک ثابت |
بازم از گوگرد خبری نیست
سلام به همه

امیدوارم همه خوب باشینو هفته ی خوبیم داشته باشین

اول از همه یه سوال یعنی واقعا گوگرد دیگه نمی خواد بیاد واقعا دلش می یاد دیگه تو وب ننویسه

من که امیدوارم بیاد چون وب بدون اون صفا نداره(اینا همه تعارفنا جدی نگیرین)

از فلوئورم خبری نیست انگار با زمین و زمان قهره

خوبه دیگه هر دو منو تنها گذاشتن 

حالا اینارو بیخیال انشا الله همین روزا پیداشون می شه

راستی ۴ شنبه سوری امسال قراره یه برنامه هایی باشه مثله اینکه

هنوز معلوم نیست ۴ شنبه سوری کی شده این هفته یا اون هفته   البته فعلا موضوع مهم تر اعتصاب معلم هاست

فکر کنم معلمای مدرسه ی ما هم تصمیم به اعتراض گرفتن  چون امروز آقای کیانمهر ۲ ساعت آخر بی دلیل تعطیل فرمودند

راستی فردا می یان مدارس واکسن هپاتیت بزنن منم که ترسو  نمی خوام فردا برم مدرسه

فکر کنین  فقطم مثله اینکه شصت و هشتیارو می زنن یعنی ماهارو

من که نمی رم می گم پسرا هم نرن خوب میشه 

از مدرسه ی پسرا بی خبریم معلومه اینا دست به یکی کردن که دیگه خبرای مدرسشونو پخش نکنن هر چند که ما رو پسرا نفوذ خاصی داریم و از زیر زبونشون می کشیم اما عدم حضور همکارای گرامی بنده کمی بوداره

فکر کنین غیبت یه هفته ای و هماهنگ مشکوک نیست؟

یه چیز دیگه پیشنهاد می کنم اگه می رین کوه با این گروه آریا نرین فکر کنید آقای آرش با اون قدرت بدنی بخواد از ما مواظبت کنه عالی می شه واقعا

خب دیگه بیشتر از این خستتون نمی کنم

پیام اخلاقی:همیشه معرفت داشته باشید و وسط کار جیم نشید (البته منظور به شخص خاصی نیستااااااااااااااااااااااااااااا)

فعلا بابای تا های

نوشته شده توسط در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 14:17 | لینک ثابت |
از گوگرد خبری نیست!!!(عنوان اولیه پست)///از گوگرد یک خبری شد(عنوان ثانویه پست)
نی نی

سلام به همه

نمی دونم چرا بعضی از روزا انقدر بد و طاقت فر سان

مثل شنبه ی همین هفته

نه از ۴ شنبه ناجور بود طبق معمول سناریوهای بچه ها با آقای زحمتکش گرامی تمومی نداره

اینطور بگم که آقای زحمتکش بعد از اینکه ۲ دانش آموز رو پای تابلو برد و دید درس رو بلد نیستن

به یاد سال های جوانیش افتاد(چیزی در حدود یک قرن پیش)و به بچه ها گفت شنبه امتحان می گیره

شنبه رسید و بچه ها خرامان به سمت مدرسه می آمدن منم طبق معمول یک ربع به ۸ رسیدم 

کمی بعد مستر زحمتکش با دسته ای ورقه در کلاس حاضر شد اما چه ورقه هایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ورقه هایی از جنس تست هوش که گذاشت جلومون و ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه بعد به همون شکل اولیه برداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دریغ از یک کلمه جواب درست

خنده دار تر از همه این شاگرد اول دومای کلاس بودن که ادعای بیخود داشتن

(خوشم اومد خوب حالشون گرفته شد)خلاصه جمعی صفر شدیم 

فرداش یکشنبه روزی خنثی بود همه چیز در امن و امان  و دوشنبه هم اتفاق خاصی نیفتاد

هدف از اینکه جریان پنبه رو نقل کردم این بود که معلم گرامی تهدید کرده همه ی نمره هارو می زنه تو وب منم دست پیش گرفتم که پس نیفتیم

راستی متن جناب فلوئورو خوندین؟ واقعا جذاب بود من که به شخصه لذت بردم

این نوشته ها حکایت از عقل و کمال والای ایشون داره واقعا جای ستایش دارن 

خب دیگه زیاد سرتونو درد آوردم اما آپ پسرا جالب تره چون یه اتفاق جنجالیه دیگه تو مدرسشون افتاده

پس فعلا بابای تا های

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گوگــــــــــرد

سلام

اول دیدم نینی وب را آپ کرده خواستم اپ نکنم.بعد دیدم احتمالا از فردا تا یک ماه دیگه به اینترنت دسترسی ندارم گفتم فرصت غنیمته ولی واسه احترام به آپ دیگر نویسندگان پستم را ته پست نی نی نوشتم.

پیام های بازرگانی میان پستی

امسال یکی از بروبچز کلی مواد محرتقه از خارج از کشورا وارد کرده و داره با نازل ترین قیمت به فروش می رسونه.

انواع وسایل از جمله:کپسولی و نارنجک و سوتی و منور و آبشار و راکت و کلی وسایل دیگه داره.

تحویل وسایل در درب منزل با سرویس رایگان.(جدی میگما)

با گارانتی و خدمات پس از فروش.

اگه خواستید تو همین پست نظر بگذارید و یا با آیدیش تماس بگیرید. omid_star75

خب بریم سر اصل مطلب.چهارشنبه پیش زنگ اخر فیزیک داشتیم.آقای آرش که دیگه از سروصدای بچه ها خسته شد اول یک نفر رو از کلاس بیرون کرد و بعد با چند نفر دیگه درگیری لفظی پیدا کرد.بعدش هم وقتی بیست دقیقه به پایان زنگ مونده بود وقتی که حل یک مساله به پایان رسید کلاس را ترک کرد.آخر هم معلوم نشد قهر کرده یا جلسه به پایان رسیده.

در همین ارتباط تصمیم گرفتم عکس آقای آرش را تو وب بزنم.اون کسی که تو عکس مشخص شده آقای آرشه.مهم اینه که دل ادم جوون باشه سن مهم نیست که.آقای ارش کوهنورد

پنجشنبه هم به لطف ورود اقای احمدی نژاد تعطیل شدیم.

شنبه آقای ساسانی گفت تاریخ جلوییم واسه همین درس نداد و یک ساعت بیکار بودیم.

یکشنبه صبح انزلی یک کمی سفیدپوش شد و ما گفتیم اگه به همین وضع برف بیاد دوشنبه تعطیل می شیم ولی بعدش بارون اومد و هر چی برف اومده بود را اب کرد.عجب ضدحالی.

ولی بچه ها از همون فرصت اندک هم استفاده کردند و اندکی با گلوله های برف به سر و کله ی همدیگه کوبیدند.این هم چند تا عکس از منظره ی سفیدپوش شده انزلی.میدان گمرکخیابان بایندر

برف اینقدر سنگین بود اون ماشینه اومده بود راه را باز کنه.

یکشنبه شب هم ساعت 8 خورده ای تا 10 با آقای طاها کلاس فیزیک داشتیم.آخه که تو اون سرما اون وقت شب حال فیزیک خوندن داره.

تنها مساله که باعث شد اون کلاس حال بده این بود که آقای طاها یک پسره از دانش پژوهان را بدون اجازه ی ما اورد تو کلاسمون.ما هم اینقدر اون غریب بیچاره را مسخره و اذیت کردیم و کلی حال کردیم..

دوشنبه و سه شنبه هم اتفاق خاصی نیفتاد.

دیروز و امروز و فردا و پس فردا هم امتحان داریم.البته امتحان نـــــــــــــــــــــه!!!!پرسش کلاسی.

خداحافظ تا دفعه ی بعد که احتمالا یک ماه دیگست.می دونم دلتون چه قدر دلتون برام تنگ میشه.

پ.ن1:کی می خواد تو چهارشنبه سوری گوگرد را اتیش بزنه؟؟؟مگه من باهات شوخی دارم بچه.

برو سبیل بابات را آتیش بزن.

پ.ن2:آخه چرا ادعای بیخودی میکنید؟؟؟شما می خواهید سناریوی دنیا را تغییر بدید؟؟؟

نقش خودت را خوب بازی کن تغییر سناریو پیشکش.

نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 0:21 | لینک ثابت |
صدای سکوت

 و باز هم فلوئور .... !

فلوئور مي خواد امروز واستون قصه بگه .(تاحالا منو اينقد مهربون ديده بوديد ؟) قصه امروز ما مال همه است ! ماله ايرانه ! مال ايرانيه ! مال منو تو و اونه ! پس گوش كنيد .... اميد وارم به مفهوم اين داستان پي ببريد نه فقط پوسته و ظاهرش .

   مثل هميشه يكي بود يكي نبود زير اين سقف كبود يه ملت بود . يه ملت مثل همه ملت ها متشكل از طبقات مختلف . يه ملت كه عادت كرده بود به كار زياد و محصول كم . يه ملت كه توش اختلاف طبقاتي موج مي زد . يه ملت كه به گند كشيده شده بود . ملتي كه توش هيچ امنيتي نبود . زن توش يه وسيله از خونه بود . مرد توش تنها موجود صاحب عقل و اختيار بود . پر از صحبت هايي بود كه ازش ادعاي دين داري سرازير مي شد ولي خبري از يه اعتقاد نبود . تنها قانون و حلال و حرام مال طبقه كارگر بود . طبقه اي كه هيچ فرقي با حيوون نداشت . جدا" هم از نظر فهم فرقي با حيوون نداشتند . هر چي بهشون گفته مي شد قبول مي كردند . خودشونو مجبور به اطاعت از همه قوانين مي دونستند . از نظرشون عقلشون به اين نمي رسيد كه اطاعت از اين قانون چه لزومي داره ؟  معمولا بين 8 تا 9 تا بچه داشتند و همشونم مثل خودشون كارگر بودند . يا اصلا" تو عمرشون قمار نمي كردند يا اينقد قمار مي كردند كه زن و زندگيشونم مي باختند و آخرشم خودشون مي مردند ! واسه اين اينقدر از اين قشر گفتم چون كه مي دونم اكثر پدر بزرگاي ما از همين طبقه اند . به اين طبقه مي شه گفت اسب ! آره ... اسب !

   يه طبقه ديگه بودند كه هيچ چيز واسشون مهم نبود . معمولا" لشكري يا كشوري بودند . خرده سوادي داشتند و نسبتا" راحت زندگي مي كردند . واسشون مهم نبود زير پاشون چي مي گذره . يه عده از اونا به اين خوش بودند كه برن هر شب 3 - 4 دست رامي يا حكم بازي كنند . يه مبلغي ببرن يا ببازند. يه كم مشروب نه چندان مرغوب بخورن و بعد يه عده مست و يه عده هوشيار برن خونه ... ماهي يه بار يه كنسرت لاله زاري ببينند يا نبينند .... به هر حال زندگيشون چندان  تنوعي نداشت و يه 4-5 تا بچه داشتند . به اين طبقه مي شه گفت گاو !

   طبقه بالاتر گروهي بودند كه مسئولين ادارات و زير گروه هاي نظامي بودند . اين گروه طرفدار حاكم و دولت بودند . از دو گروه قبل احتمالا" باهوش تر بودند اما هوششونم بيشتر به حماقتشون دامن مي زد . معمولا" از سياست هاي كلي مملكت اطلاعات زيادي نداشتند . بين مردم زندگي مي كردند اما عملا" جدا بودند . احتمالا" 90 % از اونا فرق ايده آليست و ماترياليست رو نمي دونستند . رشد يافته از طبقه گاوها بودند و خودشونو از بقيه بهتر مي دونستند اما به نظرشون جزو مردم بودند . هر گونه اقدام مخالف حكومت مركزي به نظر اونا توهين به اعتقادات و اصول زندگيشون بود . در حقيقت به نظر اونا هر گونه اعتراضي ديوانگي بود و بي دليل ! و فكر مي كردند كه عدالت در ماكسيمم و زندگي از اين بهتر نمي شه . به اين گروه بگيم سگ چه طوره ؟ به اينا مي گيم سگ !

   اما رسيديم به گروه اول و درجه يك مملكت ! اين گروه از مردم جدا زندگي مي كردند . معمولا" يا وزير بودند يا درباري يا امراي ارتش . بين خودشون رفت و آمد و مراوده داشتند. نسبتا" باهوش ترين قشر جامعه بودند و مي تونستند بدبختي و بي عدالتي رو تو جامعه حس کنند و مي دونستند كه تو اون پاين پايينا چي مي گذره . همينا بودند كه مشروب و ترياك و كاباره ها بار ها كازينو ها و ... رو ساپورت مي كردند و هدف كليشون غرق كردن هر چه بيشتر مردم تو بيچارگي و فساد و كثافت بود . هدفشون اين بود كه با اين حواشي بتونند مردم رو از بي عدالتي هاي جامعه و توجه به اون منحرف كنند . اين كه بتونند اين فاصله طبقاتي رو اينقدر زياد كنند كه بتونند در حد خودشونو از جامعه كاملا" جدا و منفصل كنند . نسبتا" هم موفق شدند . به اين گروه چي بگيم ؟ نه ... ! خوك نه ! از اون بدتر ... ! آره درسته .... بهشون ميگيم انسان ! پست ترين موجود كائنات . ( يه up ميكنم بعدا" كه چرا فلاسفه مي گن انسان پست ترين موجود هستيه ..فلوئور..)

   وضع ملت رو ديديد ؟ حالا نظرتون چيه ؟ (نظر بدهيد)

   اين داستان ادامه داره ....

 حالا اون جايي كه من دوست دارم مونده ( زشته بابا ! چرا اينقد فكرتون منحرفه خب ؟ )( من حال دارم بنويسما ! گوگـــرد بعدا" غر خواهد زد كه چرا اينقدر طولانيش كردي ؟ ) ( آق محسن ) ( من هميشه از اين up ها نمي كنما .... همش به خاطر دكتر جونمه ) ( اومده رشت آفتابش به انزلي تابيده ) ( اينو واسه سديم و گوگــــرد گفتم ) ( فك نكنم اينقد كه من از نسبتا" استفاده كردم اينشتين تو قضيه نسبيت استفاده كرده باشه ) ( به قول هگل : مسائل انساني همش نسبيته ! ) ( من هگلي نيستما ) ( من پيرو خط امامم ) () ( اين مجموعه تهي بود ) ( شورشو در آوردم نه ؟ ) (jojo ) ( پس مي رم ) (خ) (د) (ا) (ح) (ا) (ف) ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍(ظ)

نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 10:57 | لینک ثابت |